۳۰٫۲k

خاطره یه روز به یاد ماندنی

 عصاری-مدرسه کلوب
کاربر فعال | ۷۹۱ | ۳٫۲k | ۴ تیر ۱۳۹۱
می دونم روزهای به یاد موندنی زیادی دارید..یکی از جالباشو اینجا با ما قسمت کن :)


هانیه قربانی
کاربر فعال | ۱۱۶ | ۳۰۲ | ۶ تیر ۱۳۹۱
دخترم خیلی منتظر روز اول مدرسه بود . لحظه شماری می کرد اول مهر شه بره مدرسه . بالاخره روز موعود رسید به مراد دلش رسید . ظهر که اومد خونه ازش پرسیدم : خوب عزیزم مدرسه چطور بود؟ کیفشو پرت کرد و گفت : وااای خسته شدم چقد درس بخووونم دیگه بسه!!!
انقدر تو مدرسه شعرای کودکستان مرور کرده بودن که طفلی که منتظر یادگیری خوندن نوشتن بود فکر کرده بود تا آخر سال اول اوضاع همین جوریه :)
آسیه معصومی
کاربر فعال | ۱۱۴ | ۳۰۶ | ۶ تیر ۱۳۹۱
دسته گل خریدم دادم به دخترم که ببره بده به معلمش . عصر که اومد خونه ازش پرسیدم : معلمت از دسته گل خوشش اومد؟ میگه : مامان جون دسته گلو دادم به دوستم آخه دوستمو بیشتر دوست داشتم. :)
زهرا احمدی
کاربر فعال | ۱۱۴ | ۴۲۲ | ۶ تیر ۱۳۹۱
یادمه بچه که بودم از اشکنه خیلی بدم میومد. یه روز ظهر که نهار اشکنه داشتیم مدرسمم دیر شده بود کلی واسه مامان خدا بیامرزم ناز کردم و نهار نخورده رفتم مدرسه. وسط زنگ اول از بلندگوی دفتر مدرسه صدام کردن!!! وقتی وارد شدم روی میز مدیرمون قابلمه اشکنه بود! مامانم کنار مدیر :) خلاصه تو رو در بایستی نهارمو خوردم و برگشتم سر کلاس.
دلم واسه مادرم و اون روزا خیلی تنگ شده. خدا بیامرزدش
هانیه قربانی
کاربر فعال | ۱۱۶ | ۳۰۲ | ۲۱ تیر ۱۳۹۱
وقتی شروین کوچیک بود........... عاشق این بودم که الکی ادای گریه کردن دربیارم تا گول بخوره و از اوون بووسای خوشمزش بهم بده :)
مامان پارسا و پاشا
کاربر فعال | ۴ | ۱۰ | ۱۱ مرداد ۱۳۹۱
وقتی پارسا اولین دندونش داشت می افتاد یادمه خیلی ترسیده بود و به من و پدرش اجازه نمی داد تا دندونشو براش در بیاریم و اون روز یه خاطره برای ما شد
نگین ملکی
کاربر فعال | ۳۶۶ | ۱٫۲k | ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
دیروز نگار بدنش کهیر زد..می خوام براش از داروخانه شربت و قرص ضد کهیر بگیرم ، ازش می پرسم : مامان کهیرات خارشم داره؟ بعد از کلی فکر کردن میگه : مگه من علم غیب دارم ؟!!!!!
این پدر سوخته ، سلطانِ جواب دادنایِ بی ربطه...
پونه کامرانی
کاربر فعال | ۷۹ | ۲۵۲ | ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
بچه که بودم زمستووونا برف میومد و مدرسه تعطیل می شد بابام تو محوطه شهرکمون برای منو دوستام سرسره برفی درست می کرد.....یادش بخیر
عرفان سهيلي
کاربر فعال | ۳۴۰ | ۴۹۴ | ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳


زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..

واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ….

آلبرت انیشتین

عرفان سهيلي
کاربر فعال | ۳۴۰ | ۴۹۴ | ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
مدرسه کلاب
زهرا احمدی : 

یادمه بچه که بودم از اشکنه خیلی بدم میومد. یه روز ظهر که نهار اشکنه داشتیم مدرسمم دیر شده بود کلی واسه مامان خدا بیامرزم ناز کردم و نهار نخورده رفتم مدرسه. وسط زنگ اول از بلندگوی دفتر مدرسه صدام کردن!!! وقتی وارد شدم روی میز مدیرمون قابلمه اشکنه بود! مامانم کنار مدیر :) خلاصه تو رو در بایستی نهارمو خوردم و برگشتم سر کلاس.

دلم واسه مادرم و اون روزا خیلی تنگ شده. خدا بیامرزدش
مدرسه کلاب
خيلي باحال بود خدا مادر رو رحمت كنه
 عصاری-مدرسه کلوب
کاربر فعال | ۷۹۱ | ۳٫۲k | ۲۲ تیر ۱۳۹۳
دوستان عزیزم خاطراتتون بسیار خواندنی بود.
شیوا ذبیحی
کاربر فعال | ۲۳ | ۳۰ | ۶ اسفند ۱۳۹۳
داداش من آرین موهای طلایی داره خودشم سفید پوسته کلا شبیه نه خود آلمانیه!!!!!روز اول که رفت مدرسه و برگشت دیدیم در اتاق رو بسته و بایه ماژیک سیاه شروع کرده موهاشو رنگ کنه،سر رسیدم گفتم داداشی چیکار میکنی؟گفت موهای همه بچه ها تو کلاس مشکیه فقط مال من طلاییه من خجالت می کشم .....................قوربون اون موهای ناز طلاییت برم تو خودتم طلا هستی

مدرسه یاب، جستجوی مدارس

در حال بارگذاری...

برای نظردهی، کلیک کنید