
زهرا احمدی :
یادمه بچه که بودم از اشکنه خیلی بدم میومد. یه روز ظهر که نهار اشکنه داشتیم مدرسمم دیر شده بود کلی واسه مامان خدا بیامرزم ناز کردم و نهار نخورده رفتم مدرسه. وسط زنگ اول از بلندگوی دفتر مدرسه صدام کردن!!! وقتی وارد شدم روی میز مدیرمون قابلمه اشکنه بود! مامانم کنار مدیر :) خلاصه تو رو در بایستی نهارمو خوردم و برگشتم سر کلاس.
دلم واسه مادرم و اون روزا خیلی تنگ شده. خدا بیامرزدش

خيلي باحال بود خدا مادر رو رحمت كنه