من اولین روز دانشگاه می خواستم با مامانم برم ولی حیف که مامانم یه مسافرت پیش اومدرفت،خلاصه خودم ناراحت از اینکه الان همه با مامان باباشون میان و من تنهام راه افتادم رفتم.از بچه های ترم بالایی که اونجا بودن پرسیدم ببخشید کلاس من کجاست؟گفتن برو برد رو نگاه کن اونجا زدن کدوم کلاسی،هی از این و اون پرسیدم برد کجاس و ... بلخره دیدم نوشته کلاس 5؛ عاغااااااااااااااااچقد گشتم این کلاس لامصب پیدا نمی شد همه به ردیف بودنا فقط کلاس 5 رو نمی دیدم،ساعت تقریبا8و نیم اینا می خاست بشه ،منم اعصابم خردشده گیج شدم عاخه این کلاس چرا نیست،استرسم داشتم الان استاد میره سر کلاس و به من غیبت میزنه،نشستم گریه کردم که یکی از عاقایون تو سالن منو دید گفت چی شده؟ گفتم کلاس 5 رو نمی تونم پیدا کنم،خدااااااااااااااااااااااااااااااااااخیرش بده نشون داد ایناها از این ور برو،انگار من این همه مدت کور بودم نمی دیدمش، قشنگ رفتم سرکلاس، یه نفس راحتی کشیدم ؛ ای لامصب کجا بودی نمی دیدمت،خلاصه اینکه بهترین خاطره من از اون دانشگاه تو اولین روزش و اولین کلاسم رقم خورد.